|
امیر علی گریه می کنه .خسته ام کرده .نمی دونم چیکارش کنم ؟شیر نمی خوره .پیش هیچکس نمی مونه .نه مادرم ونه همسر هیچ کمکی نمی تونن بهم کنن .اون از دوران بارداری سخت وبستری وگرسنگی وویار اینم از بچه داری کردنم .هیچیم مثه آدما نیست . از شخصی به نام برادر پدر که مدام رو اعصابم اسکیت می کنه متنفرم ! یه مقدار خستگیم رو روابطم با یاس تاثیر گذاشته .ناراحتم وخدا به خیر کنه . خونه در هم وبرهمه .اسباب کشی داریم .همسر یه تنه خودش همه چیو جابه جا می کنه وکسی کمکش نیست .منم که هیچ نه امیر علی می زاره ونه خودم توانشو دارم .فقط پفم واصلا توان ندارم . خسته ام خسته ام خسته ...
باخواهرم راجع به بچه هامون صحبت میکردیم .خواهرم میگفت :خیلی به الهه (دخترش ) وابسته شدم .بدون اون هیچ جا نمی رم .هیچ چیز نمی خرم ونمی تونم انتخاب کنم .میگفت :نمیدونم اگه الهه یه شهر دیگه دانشگاه قبول بشه چیکار کنم .احتمال زیاد دنبالش میرم .میگفت : هرچی دارم پس انداز میکنمو صرفه جویی که بتونم کلاسای الهه رو هزینه اش رو بپردازم .(هزینه اش یک میلیون به بالاست تقریبا .) بهش گفتم تو اشتباه میکنی این قدر وابسته شدی به دخترت .این جوری اون رو هم مضطرب میکنی واسترسی میشه .واینکه به هر حال این بچه (پیش دانشگاهیه خواهرزاده ام )زندگی مستقلی خواهد داشت ،حالا اول دانشگاه بعد ازدواج ،اگر به هر دلیلی بهت بی توجهی کرد ویا ازت دور شد این توئی که ضربه میخوری وآسیب می بینی .یه کم به خودت بیا ،به خودت فکر کن وخواسته های خودت .گفتمش اشتباهه که اگه پدر ومادری خواسته های تحقق نیافته خودشونو از بچه شون مطالبه کنن.دوستش داشته باش اما وابستگی به هیچ چیز خوب نیست . بعد اون از من پرسید :چرا برا یاس دفتر فانتزی نخریدی ؟شنیدم (داداشم بهش گفته بود)دفتر معمولی خریدی وجلد آماده فانتزی روش کشیدی دادی دست یاس .تو رو خدا حداقل دفتر املا وریاضیشو فانتزی می خریدی .منم قسم خوردم که تموم دفترای یاس فانتزی وخوشگل ومهم تر از همه با سلیقه ی خودش خریده شدن ومن فقط دفتر مشق شبش ،املای تو خونه ایی ودفتر امتحانات تو خونه اش رو اینکار کردم .گفتش خلاصه حواست جمع دختر خواهرم باشه که من حواسم هست ها .نکنه پسرت رو بیشتر از اون دوست داشته باشی .ومنم خوب خواهر بزرگترمه (1 سال فقط )دست وپامو گم کرده بودمو وهی براش قسم می خوردم که باورم کنه .(بوس )
کلاردشت 1386 دیروز
خیلی غصه دار نشسته بود وحرفی نمی زد .ازشم پرسیدم چی شده ؟طوریه ؟اما
بازم هیچی نگفت وناراحت بود .دیگه وقتی بغلش کردم وبوسیدمش همین جور اشکاش
سرازیر شد وگفت تو مدرسه به من میگن چاق .آخه من چاقم ؟اگه من چاقم دست
خودمه ؟ارثیه .خانوم معلم نمی ذاره من جلو بشینم همش منو می ذاره ردیف آخر
.زنگ تفریح ستاره والمیرا به من گفتن هم چاقی وهم قدت خیلی بلنده .من دوست
ندارم این طوری باشم . خیلی ناراحت
شدم .نمی دونم چیکار کنم .یاس هیکلش نسبت به اینکه دوم دبستانه درشته
وهمیشه اونو میز آخر می ذارن معلماش .اگه به معلمش بگم فکر نکنم برخورد
خوبی کنه .نمی تونمم برم جلو دوستاش رو بگیرمو بهشون بگم دیگه به یاس نگین
چاق .چیکار کنم ؟
سینما که جای فیلم دیدن نیست ،فیلم می خوای ببینی تو اتوبوس !
- می گم اون روز منظورت چی بود وقتی صدات کردم جوابمو ندادی ؟ * می گه کی ؟یادم نیست - همین دو هفته پیش خونه مامان اینا ! * دووووو هففففته پیش ؟حالا می خوای دعوا کنی ؟ - آره اون موقع یادم رفته بود حالا یادم اومد !(یه آدمی که الکی می خواد دعوا ودست به یقه درس کنه .)
خواب بودم که اومد بالا سرمو نگام کرد
ورفت .گفتم شاید کاری داره باهام 1ساعت بعدش بلند شدمو رفتم سراغش .یه
کوچولو نگاش کردم یهو بیدار شدو نگام کرد وگقت تو پنجره رو نگاه کن !من به
خیال اینکه سورپریزی ،چیز خنده دار وخوشحال کننده ایی تو پنجره ست رفتم
چند تا برگه A4 دیدم .عکس همکارم بود بزرگ وسیاه وسفید .دلم هری ریخت فوری
رو جلدشو نگاه کردم دیدم اینو نوشته !دنیا رو سرم خراب شد .گفت دنیا رو می
بینی ؟بش گفتم چرا این جوری بهم خبر می دی ؟فکر کردی ناراحت نمی شم ؟رفتم
تو اتاق بچه ها ومات ومبهوت نگاه اون چند برگ زندگی نامه وعکس ومیکردم
.دلم نمی خواست گریه کنم پر از خشم بودم .وقتی منظر هم مرد همین طور بودم
.بابام هم که مرد عموم هم که مرد مادر بزرگم که مرد هم همین طور بودم . نگاه می کردمو نگاه .اینهمه آدم روانی
وبیشعور ونامرد وکلاهبردار وشارلاتان ؟تو این دنیا هست خدااااااا تو باید
بیای این بیچاره رو ببری ؟که امسال بعد از بیست وپنج سال شش ماه وشونزده
روز خودشو بازنشسته کرده بود ،که بعد از اینهمه سال که فاصله سه ساعتی
خونشو تا شهرمون با موتور تو سرما وگرما طی کرده بود وهمین 15 روز پیش
ماشین خریده بود ،که می خواست برا اولین بار پسرش رو با ماشین خودش برسونه
دانشگاش ببری ؟تازه امروز هم گفتن که گویا پسرش هم که تو کما رفته بود فوت
کرد . پارسال که من سرگروه بودم ،چند بار رفتم
پیشش وگفتم آقای جعفر زاده بابا مارو تحویل بگیر به گروه یه سری بزن ،یه
مقاله ایی ،یه حضور در جلساتی ،سرشو انداخته بود پایینو فقط لبخند می زد
.دیگه دست آخر گفت من خونم اینجا نیست آخه از اطراف می یام . شکرت خدا.
ماهی که گذشت ماهی بسیار بحرانی از لحاظ مالی بود .کل دارایی مان دو تا حقوق رو جای قسط وقبض عقب افتاده دادیم .تنها کاری که کردم این بود که 12 عدد شیر خشک نان و5 بسته پوشک کامل برا نی نی گرفتم تغذیه ی خشک هم برا یاس وگفتم دیگه من کاری به هیچکی ندارم ! وقتی اخر ماه میشه یخچال خالی ،فریزر خالی وپر از سبزی سرخ کرده وحبوبات، انبار خوراکی ها خالی ، سطل برنج خالی ،اسپری ها تموم شده ،پنککم هم تموم شده ویه خورده به تهش چسبیده با ته مداد ابروم خردش کردم شد ارد پنکک ،نمی دونم چه حکمتیه حتی لامپها هم می سوزه اخر ماه .خونه هم تاریک میشه !D: دوست و همبازی دوران کودکیم وهمکار امروز دیشب زنگ زد وگفت شیر خشک اضافی داری ؟این بی پ. د. ر. ا که حقوق ندادن .گفتم دارم بیا ببر پوشک هم هست .اما افسوس که نی نی اون نان 2 می خوره وپوشک 10 تا 18 کیلو می پوشه . هر وقت دچار بحران مالی می شیم ،برعکس یاس زیاده خواهی میکنه ودم به ساعت می گه مامان پول داری اینو بخرم ؟پول داری اونو بخرم ؟منم این قد سخته برام که بهش بگم نه .الکی براش بهانه های روانشناسانه می یارم .ولی مگه میشه اینو گولش زد . از توی بازار که رد می شیم ،یه گلدون قهوه ایی سوخته چوبی می بینم در حالیکه به کیف خالیم فکر می کنم تو دل می گم به گلدونه :حقوق بگیرم ،می خررررررمت! مانا زنگ زده ومی گه خانوم بچه ها دلشون براتون تنگ شده ومی خوان بیان خونه ببیننتون .اجازه می دین ؟من ومن می کنمو می گم خوب حالا ایشالله یه فرصت دیگه .اخه خونه رو ریختم بهم وسایلمو جمع کردم ،تعمیر داره خونه و...اما همش به موضوعات بالا مربوطه .دروغ نبود وسایلمو تقریبا جمع کردم برا تعمیر خونه ولی دلیل اصلیش اخر برج بودنه .اخه ادم اخر ماه خونه کسی می ره .D: فردا حقوق می دن ومن مرور می کنم :بند رخت آپارتمان -دستمال مرطوب -شیر خشک -پوشک کامل -لباس برا نی نی -چتر - جوراب برا همسر -گلدون قهوه ایی سوخته چوبی - ناگت مرغ -جوهر نمک -مایع سفید کننده -برچسب سیندرلا -سیزن 4 لاست -پودر بچه -شیشه شور -سیشرت برا یاس ووووووووو
یاس نقاشیش خیلی خوبه .دیشب یه اسب کشیده بود ونشون باباش داد .خیلی تعریف کرد ازشوگفت واقعا قشنگ کشیدی .بعد وقتی تنها شدیم همسر بهم گفت :خیلی نقاشیش خوبه تو زمینه هنر برخلاف من استعداد زیادی داره . من گفتم اره ،(وبرا اینکه بدونم همسر در مورد علوم انسانی چی فکر می کنه و نظر واقعیش چیه ؟)ادامه دادم :متاسفانه مثه اینکه این بچه هم به تاریخ وادبیات وهنر علاقه نشون میده وفکر نمی کنم کششی به علوم تجربی داشته باشه .همسر با تاسف گفت :نننننننننننننننننننننننننه !نگووووووووو!هنرم خوبه !ادبیات وتاریخم خوبه ! اما باییید یکی از رشته های علوم تجربی رو ادامه بده . سالها پیش من بودمو دانشگاه اصفهان بودو گروه تاریخ و... اما کشش عجیبی به گروه جغرافیا داشتم !!دیدن یه اسم تو یه وبلاگی کافیه برات که دوباره غرق بشی تو همه اون چیزهایی که عمدا تو قسمت فراموشی ذهنت گذاشتی .
چطورمن باید مثه یه مرد غصه ی زندگی رو بخورم ؟ چطور من باید مثه یه مرد کار کنمو پول در بیارم ؟ اما وقتی پای حق وحقوقم وسط می یاد ،من یه زنم !؟
دلم گرفته ...بغض دارمو دلم می خواد گریه کنم . کاشکی نمی دونستم که مریضی . تا میتونم برات دعا میکنم هر چند بار که وبلاگت رو باز می کنم میرمو نی نیم رو بغل میکنمو می بوسم ومی گم وای به دل مامانت دانیال ! از ته دلم برات ارزوی سلامتی میکنم برا ریه های کوچولوت برای قلب کوچولوت .دانیال نازنین ودوست داشتنی
|
About
من از اون وبلاگم اومدم اینجا .مدتی بود نمی تونستم اونجا چیزی بنویسم .چه فایده ایی داره افتخار به گذشته ها .مهم اینه که الان چی هستیم .متولد1353 هم هستم نه دوره قاجاریه ! Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |